خانه / شعر و ادبیات (صفحه 8)

شعر و ادبیات

سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را هاتف اصفهانی:

سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را جان نثار افشان خاک آستان آرم تو را از کدامین باغی ای مرغ سحر با من بگوی تا پیام طایر هم آشیان آرم تو را من خموشم حال من می‌پرسی ای همدم که باز نالم و از نالهٔ خود …

ادامه»

مستِ تمام آمده است بر در من نیم شب :خاقانی

SAMSUNG DIGITAL CAMERA مستِ تمام آمده است بر در من نیم شب آن بت خورشید روی وآن مه یاقوت لب کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلام گفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداع گفت منم میهمان گرچه نکردی طلب او …

ادامه»

بی‌خبر از سر کوی تو سفر خواهم کرد :عارف قزوینی

بی‌خبر از سر کوی تو سفر خواهم کرد همه آفاق پر از فتنه و شر خواهم کرد فتنهٔ چشم تو ای رهزن دل تا بسراست هر کجا پای نهم فتنه و شر خواهم کرد لذت وصل تو نابرده فراق آمده پیش سود نابرده ز سرمایه ضرر خواهم کرد گلهٔ زلف …

ادامه»

آسودگی کجا دل بیتاب من کجا: اسیر شهرستانی

آسودگی کجا دل بیتاب من کجا شوق سفر کجا و قرار وطن کجا در پرده جذبه گر نشود رهنمای شوق یوسف کجا و رایحه پیرهن کجا ابر است و گل شکفته و گلزار تازه روی ساقی کجا پیاله کجا انجمن کجا دیوانه نیستیم که پیمانه بشکنیم ما از کجا و …

ادامه»

زلف‌آشفته و خِوی‌کرده و خندان‌لب و مست حافظ:

زلف‌آشفته و خِوی‌کرده و خندان‌لب و مست پیرهن‌چاک و غزل‌خوان و صُراحی در دست نرگسش عَربده‌جوی و لبش افسوس‌کنان نیم شب، دوش به بالین من آمد، بنشست سر فرا گوش من آورد به آوازِ حزین گفت: ای عاشقِ دیرینهٔ من، خوابت هست؟ عاشقی را که چنین بادهٔ شبگیر دهند کافر …

ادامه»

گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریب حافظ:

گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبالِ دل، رَه گُم کُنَد مسکین غریب گفتمش مَگذر زمانی، گفت معذورم بدار خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب خفته بر سنجابِ شاهی نازنینی را چه غم؟ گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب …

ادامه»

لاله‌رخا! سمن‌برا! سروِ روان کیستی؟ :خاقانی شِروانی

SAMSUNG DIGITAL CAMERA لاله‌رخا! سمن‌برا! سروِ روان کیستی؟ سنگ‌دلا! ستم‌گرا! آفتِ جانِ کیستی؟ تیرقدی، کمان‌کِشی، زُهره‌رُخی و مه‌وشی جانْت فدا که بس خوشی، جان و جهانِ کیستی؟ از گُل سرخ رسته‌ای، نرگس دسته بسته‌ای نرخِ شکر شکسته‌ای، پسته‌دهانِ کیستی؟ ای تو به دلبری سَمَر، شیفتهٔ رُخَت قَمَر بسته به کوه …

ادامه»

میوه ی ممنوعه چیدن را که حوّا باب کرد شروین سلیمانی:

میوه ی ممنوعه چیدن را که حوّا باب کردآدم اخراج از بهشت با صفا را باب کرد چونکه قابیل از عقب با بیل زد هابیل راحمله با یک بیل را در کل دنیا باب کرد نوح نهصد سال کشتی ساخت توی یک کویرکار دور از عقل را این مرد دانا …

ادامه»

ای نسیمِ سحر آرامگَهِ یار کجاست؟: حافظ

ای نسیمِ سحر آرامگَهِ یار کجاست؟منزلِ آن مَهِ عاشق‌کُشِ عَیّار کجاست؟ شبِ تار است و رَهِ وادیِ اَیمَن در پیش آتشِ طور کجا موعدِ دیدار کجاست؟ هر که آمد به جهان نقشِ خرابی دارد در خرابات بگویید که هُشیار کجاست؟ آن‌کس است اهلِ بشارت که اشارت داند نکته‌ها هست بسی …

ادامه»

ماهى به آب گفتا ، من عاشق تو هستم : علی میرزایی

ماهى به آب گفتا ، من عاشق تو هستم…از لذت حضورت ، مى را نخورده مستم!! آیا تو میپذیرى ، عشق خدائیم را ؟..تا این که بر نتابى ، دیگر جدائیم را؟!! آب روان به ماهى ، گفتا که باشد اما..لطفا بده مجالى ، تا صبح روز فردا!! باید که …

ادامه»