حاکمان تام اندیش و لذت قدرت : رضا احمدی
.
سروان سر جان ملکم، نماینده کمپانی هند شرقی، در سفر خود به دربار فتحعلیشاه قاجار، مشاهداتش را در خاطراتش به تصویر کشیده است. او سه بار به ایران سفر کرد و دو جلد کتاب درباره تاریخ ایران به نگارش درآورد.
ملکم در ۲۹ دسامبر ۱۷۹۹، همراه با هدایایی گرانبها، از بمبئی به سوی خلیج فارس حرکت کرد تا مأموریت سیاسی خود را در ایران آغاز کند.
او درباره دیدارهایش با فتحعلیشاه مینویسد: که شاه بدون تکلف درباره انواع حکومتها گفتوگو میکرد و بهویژه نسبت به ساختار حکومت انگلستان کنجکاوی فراوانی نشان میداد.
ملکم تا آنجا که میتوانست، نظام سیاسی انگلستان را برای شاه توضیح داد. هنگامی که سخن به آزادی اتباع و حاکمیت قانون رسید، فتحعلیشاه سخت شگفتزده شد. ملکم برای او توضیح داد که در انگلستان هیچکس آنقدر مقامش بالا نیست و قدرت مطلق ندارد که بتواند برخلاف قانون عمل کند و هیچکس آنقدر مقامش پایین نیست که از حمایت قانون محروم باشد. شاه انگلستان بیش از یک همسر نمیتواند داشته باشد، (حال اینکه فتحعلیشاه هزار زن در حرمسرا داشت.) شاه این سخنان را شنید و پس از اندکی تأمل گفت:
«من همه حرفهای شما را فهمیدم؛ اما از آنچه گفتید چنین برمیآید که شاه شما فقط کدخدای اول مملکت است.»
ملکم پاسخ داد: «اعلیحضرت، جایگاه او دقیقاً همانگونه است که فرمودید.»
شاه با لبخندی گفت: «قدرت در چنین شرایطی ثبات دارد، اما لذت ندارد. قدرت من لذتبخش است. این سلیمانخان قاجار و دیگر بزرگان مملکت را میبینید؟ اگر بخواهم، همین حالا میتوانم فرمان دهم سر همهشان را ببرند.»
سپس رو به حاضران کرد و پرسید: «درست میگویم؟» یکی از آنان پاسخ داد: «قطعاً، قبله عالم.»
اما شاه بلافاصله افزود: «قدرت واقعی همین است، هرچند ثبات ندارد. پس از مرگ من، پسرانم بر سر تاج و تخت با یکدیگر خواهند جنگید و کشور دچار هرجومرج خواهد شد.»
ملکم در جای دیگری مینویسد: «فتحعلیشاه، هنگام نخستین ملاقات، از نظر شکوه سلطنت، خوشبختترین مردی بود که میتوان تصور کرد؛ جوان، برخوردار از مواهب شخصی، دارای چهار همسر رسمی و زنان متعدد دیگر، نزدیک به یکصد فرزند، تخت و تاجی باشکوه و چشمانداز زندگی طولانی و سرشار از لذت.»
حقوق مردم
این روایت نشان میدهد که فتحعلیشاه شناخت چندانی از نظامهای سیاسی جهان نداشت. مفهوم آزادی رعیت برای او شگفتآور بود؛ اینکه مردم بتوانند در برابر حکومت از حقوقی برخوردار باشند و پادشاه نیز نتواند هرگونه که بخواهد با آنان رفتار کند، برای او قابل تصور نبود.
آنچه بیش از همه شاه را به تعجب وامیداشت، اصل حاکمیت قانون بود؛ اینکه قانون بر همه، از رعیت گرفته تا شخص پادشاه، حکومت کند و هیچکس، حتی شاه، فراتر از قانون نباشد.
از نگاه فتحعلیشاه، چنین پادشاهی قدرت واقعی نداشت؛ بنابراین نتیجه گرفت که پادشاه انگلستان چیزی بیش از «کدخدای اول کشور» نیست، زیرا نمیتواند هر زمان که اراده کند فرمان قتل وزیران و بزرگان را صادر کند. خزانه مملکت و کشور ملک او نیست از دید او، قدرت زمانی لذتبخش است که هیچ قید و قانونی آن را محدود نکند.
همین تفاوت نگرش، فاصله عمیق میان “حکومت قانون” و “حکومت استبدادی” را آشکار میکند. در نظامهای مطلقه، حاکمان خود را فراتر از قانون میدانند و آزادی مردم را نه یک حق، بلکه محدودیتی برای قدرت خویش تلقی میکنند.
.
@aftabkaranAzdi
