دادخواهيمقالاتمقالات روز

آیا من یک دیکتاتور هستم؟ : قاسم سلطانی


چک‌لیست خودآزمایی: آیا من یک دیکتاتور هستم؟

آیا در روابط خانوادگی و عاطفی خود قهر می‌کنیم؟

آیا تحمل انتقاد نداریم و از شنیدن نقد برآشفته می‌شویم؟

آیا همواره در پی اثبات حقانیت خود هستیم؟

آیا اعتراف به اشتباه برایِ‌مان دشوار است؟

آیا مخالفان خود را صرفاً به دلیل گرایش سیاسی، مذهبی یا فکری‌شان بلاک و حذف می‌کنیم؟

دیکتاتوری نه با تصاحب یک صندلی سیاسی، بلکه از روزی آغاز می‌شود که توانایی همزیستی با «دیگریِ متفاوت» را در درون خود از دست می‌دهیم.

دیکتاتوری پیش از آنکه یک جایگاه سیاسی یا یک ساختار مدنی باشد، یک وضعیت روانی است؛ انقباضی درونی که اگر ابزار قدرت مادی را نیابد، خود را در روابط خانوادگی، عاطفی، محیط کار و حتی صفحه‌های شبکه‌های اجتماعی بازتولید می‌کند.

نفست اژدهاست او کی مرده است
از غم و بی‌آلتی افسرده است

اگر امروز اختلاف نظر را با قهر، حذف، تحقیر یا خاموش کردن دیگری پاسخ می‌دهیم، در صورت دسترسی به ابزارهای قدرت نیز همان الگوی روانی می‌تواند خود را در مقیاسی بزرگ‌تر بازتولید کند. اژدهای خودکامگی همیشه نمی‌خوابد؛ گاهی فقط دندان و چنگال در اختیار ندارد.

برای انسانِ خودکامه، نقد یا زاویهٔ دید متفاوت، صرفاً یک اختلاف نظر نیست. از آنجا که ارزش روانی خود را به «محق بودن» گره زده است، هر مخالفتی برای دستگاه عصبی او به یک تهدید وجودی تبدیل می‌شود. در چنین وضعیتی، به جای ارزیابی نقد، وارد فاز «جنگ یا گریز» می‌شود و برای حفظ هویت خود، به منتقد حمله می‌کند یا او را حذف می‌کند.

یکی از رایج‌ترین مغالطه‌های استدلالی در زندگی روزمره و عرصهٔ سیاست، مغالطهٔ «تو هم همین‌طور» (Tu quoque) است.

همهٔ ما کسانی را دیده‌ایم که کافی است کوچک‌ترین نقدی، حتی در حد «بالای چشمت ابروست» بشنوند، تا فوراً عیب‌های منتقد را فهرست کنند. این همان سازوکار دفاعی «تو هم همین‌طور» است؛ فرد به جای روبه‌رو شدن با نقد، به جست‌وجوی خطای منتقد می‌رود، گویی وجود خطایی در دیگری، خطای خودش را از میان می‌برد. حال آن‌که یک کار زشت، حتی اگر تمام دنیا آن را انجام دهند، از زشتی‌اش کاسته نمی‌شود.

از فساد انتقاد می‌کنی. می‌گویند:
همه جای دنیا فساد هست.

از اختلاس انتقاد می‌کنی. می‌گویند:
هیچ کشوری بی‌اختلاس نیست.

از فقر می‌گویی. پاسخ می‌دهند:
هیچ کجای دنیا بهشت نیست.

از سرکوب انتقاد می‌کنی. می‌گویند:
پلیس کشورهای دیگر هم همین کار را می‌کند؛ حتی بدتر.

در ظاهر، این پاسخ‌ها منطقی به نظر می‌رسند، اما در حقیقت هیچ‌کدام پاسخی به پرسش اولیه نیستند. پرسش این نبود که «آیا جای دیگری هم این مشکل وجود دارد؟»

پرسش این بود: «آیا این رفتار درست است؟»

وجود فساد در کشوری دیگر، فساد اینجا را توجیه نمی‌کند.

وجود اختلاس در جایی دیگر، اختلاس اینجا را مشروع نمی‌کند.

وجود فقر در گوشه‌ای از جهان، مسئولیت ما را در برابر فقر از میان نمی‌برد.

وجود سرکوب در کشوری دیگر، سرکوب را به عدالت تبدیل نمی‌کند.

باطل، با کثرتِ پیروان، حق نمی‌شود.

یکی از دقیق‌ترین نشانه‌های دیکتاتوریِ درون، پناه بردن به پرخاشگری منفعلانه (Passive-Aggressive) است؛ قهر، سکوت تنبیهی، بایکوت و باج‌گیری عاطفی. کسی که امروز در موقعیت ضعف، با این ابزارها فضای روانی اطرافیان را ناامن می‌کند، همان منطق سلطه را در مقیاسی کوچک به نمایش گذاشته است.

حذف یا بلاک کردن دیگران همیشه نشانهٔ دیکتاتوری نیست؛ گاهی مرزبندی سالم در برابر توهین، آزار، تهدید یا خشونت است. اما بلاک کردن صرفاً به دلیل شنیدن یک نظر متفاوت، می‌تواند نشانه‌ای از تحمل پایین تفاوت و گرایش‌های اقتدارگرایانه باشد؛ نوعی انکار مکانیکی، شبیه کودکی که چشم‌هایش را می‌بندد و گمان می‌کند جهان ناپدید شده است. دکمهٔ بلاک، دکمهٔ نابودی انسان‌ها نیست؛ حذفِ دیگری از صفحهٔ نمایش، او را از واقعیت حذف نمی‌کند.

مهم‌ترین تفاوت انسانِ بالغ با انسانِ خودکامه، نه در تعداد موافقان او، بلکه در کیفیت رابطه‌اش با مخالفان است. انسانِ بالغ می‌تواند با کسی که جهان را متفاوت می‌بیند گفت‌وگو کند، بی‌آنکه برای حفظ هویت خود ناچار به حذف، تحقیر یا خاموش کردن او شود. بلوغ روانی، توانایی شنیدن حقیقت است؛ حتی وقتی از زبان کسی بیان می‌شود که دوستش نداریم.

آزادی نیز پیش از آنکه در صندوق‌های رأی یا قوانین اساسی متولد شود، در ظرفیت روانی ما برای زیستن در کنار «دیگریِ متفاوت» شکل می‌گیرد.

@aftabkaranAzdi