اسکندر وچین
اسکندر مقدونی پاسی از شب گذشته به چین رسید، دمی که برآمد دربان بدو گفت: فرستاده پادشاه چین بر در است و بار میخواهد…
او را به درون آوردند.
بایستاد و گفت: چیزی که برای گفتن آن آمدهام برنمیتابد که دیگری نیز بشنود.
اسکندر حاضران را مرخص کرد و شمشیر آخته برگرفت و گفت: بگو هر چه میخواهی…
گفت: من پادشاه چین هستم، نه فرستاده او!
اسکندر گفت: چه شد که از جان باک نداشتی و به نزد من آمدی؟!
گفت: چون ما را از پیش، دشمنی نبوده و از کشتن من در اینجا بهرهای نخواهی برد…
اسکندر دانست که مردی باخِرد است. پس گفت:
باج سه سال چین را میخواهم تا بروم.
گفت: بپذیرم، اما مردم من، مرا بکشند که چنین ثروتی به تو دادهام…
اسکندر گفت:
اگر باج دو ساله بستانم چه شود؟
گفت: بهتر باشد و گشایش بیشتر…
اسکندر گفت:
اگر به یکسوم درآمد سالانه تو بسنده کنم چه؟
بپذیرفت و سپاس گزارد و برفت…
بامداد که شد سپاهی گران از چینیان گرداگرد اسکندر را بگرفته بود چنان که او و سپاهش از نابودی بترسیدند…
اسکندر، شاه چین را بخواست و گفت:
نیرنگ زدی؟!
شاه چین گفت: نه…! این سپاه را آوردم تا بدانی که اگر با تو بر صلح نهادم، از ناتوانی نبود…
اسکندر را خوش آمد و گفت: چون تو مردی، هرگز خوار نشود و باج نپردازد…
از گرفتن باج درگذشتم و میروم…
شاه چین گفت:
زیان نخواهی دید…
اسکندر از چین بازگشت…
شاه چین دو برابر آنچه گفته بود برایش فرستاد…
چین تنها سرزمینی بود که از هجوم اسکندر ویران نشد. زیرا فرمانروای چین تا دیر نشده با آن جهانگشای مغربی وارد مذاکره شد… این کمترین فایده مذاکره است با دشمن…
میهن و مردمانش میستایند:
آن کس را که با تدبیر نیکو، شرِّ جنگ را از سر میهن بگرداند. آن کس که دمی آرامش به این ملت برساند…
البته مذاکره کردن به معنی تسلیم شدن نیست. بزرگان تبریز نیز با فرستادگان مغول مذاکره کردند و «به این تدبیر شهر تبریز در میان بلاد ایران از قتلعام و خرابی مغول نجات یافت» (عباس اقبال، تاریخ مغول، ص۱۴۳)
👈 جنگ، شکستِ انسان پیش از میدان نبرد است…
وظیفهی یک حاکم دانا و با لیاقت، افروختن آتش نیست؛ نگهداشتن چراغیست که نگذارد انسانها و سرزمینش نابود شوند و قدرت یک حاکم در پیروزی در جنگها نیست.
قدرت، آنجا معنا دارد که ویرانی را متوقف کند و جنگ زمانی آغاز میشود که قدرت جای مسئولیت مینشیند و وظیفهی حاکمی شایسته، حفظ و آبادانی یک سرزمین است، نه اثباتِ قدرت و غرور…
آنکه میتواند جنگ را متوقف کند و نمیکند، در ویرانی شریک است حتی اگر خود ویرانگر نباشد.
