مردم ایران در یکصدسال گذشته تنها در دوران حکومت بختیار بود که  آزادی و دموکراسی واقعی را به چشم خود دیدند.

.

بختیار معتقد بود حالا که شاه رفته، انقلاب به ثمر رسیده است و دولت او در واقع همان چیزی است که مردم می‌خواهند…

مورخین تاریخ معاصر اکثرا معتقدند که دولت بختیار ،تنها دولتی در یک صدسال اخیر بوده است که در طول عمر 37 روزه اش ، دموکراسی واقعی را در ایران به نمایش گذاشت…

زندانی‌های سیاسی آزاد شدند و مطبوعات بدون سانسور …
بختیار حتی موافق راهپیمایی و اعتراض بود..
با این حال قاطعانه می‌گفت با خشونت برخورد خواهد کرد…
به ارتش دستور داده بود فقط در دو حالت شلیک کند، وقتی به آن‌ها حمله و تیر‌اندازی شود و وقتی پرچمی غیر از پرچم ایران بالا برود.

تصمیمات قاطع بختیار هیچ‌وقت از سوی ارتشی‌ها، که او را خودی نمی‌دانستند و سال‌ها فقط از شاه دستور گرفته بودند، اجرا نشد…

بختیار متهورانه دستور می‌داد و اتفاقی نمی‌افتاد.
در آخرین روزها، به سپهبد ربیعی، فرمانده نیروی هوایی، دستور داد تا پادگان نیروی هوایی را که همافران در آن شورش کرده بودند بمباران کند، اما دیگر برای هر اقدامی دیر بود، حتی بمباران…

بختیار نتوانست از آمدن آیت الله خمینی ممانعت کند و آیت‌الله هم در اولین سخنرانی‌اش در تهران اعلام کرد که بر دهان دولت بختیار مشت خواهد زد، که زد.

در واپسین روزهایی که خمینی در پاریس بود، با تلاش بازرگان قرار بود بختیار با خمینی ملاقات کند، که گویا ابوالحسن بنی‌صدر خمینی را از این دیدار منصرف کرد و بازرگان گفته بود اگر آن ملاقات انجام می‌شد، خیلی از خرابی‌ها اتفاق نمی‌افتاد.

در این موج سهمگین و میان توفانی از احساس و غلیان مردمی که فقط خمینی را فریاد می‌زدند، حتی مرغ توفان هم پر پرواز نداشت…

بختیار با دوست قدیمی‌اش، بازرگان، هم دیدار کرد.
شایع بود که خمینی می‌خواهد بازرگان را نخست‌وزیر کند و بختیار پرسیده بود که مهندس چطور می‌خواهد با خمینی کنار بیاید و بازرگان صادقانه گفته بود که خمینی مثل ما فکر نمی‌کند و کار کردن با او سخت است.

بختیار بعدها گفت بیچاره بازرگان فکر می‌کرد خمینی به قم می‌رود و در حوزه می‌ماند و کاری به حکومت ندارد.

عاقبت نخست‌وزیر مشروطه پادشاهی رفت و نخست‌وزیر موقت انقلاب جایش را گرفت…

شاپور بختیار تا شش ماه بعد از انقلاب، پنهانی و در خانه دوستان و آشنایان، زیر‌زمینی زندگی می‌کرد.
از رادیو خبر خودکشی‌اش را شنید و می‌دانست انقلابی‌ها در‌به‌در دنبالش می‌گردند.

این جسارت را داشت که همان موقع نواری منتشر کند و از افسران ارتش و مردم بخواهد جلوی خمینی بایستند و فریبش را نخورند.

از خانه‌ای به خانه‌ای می‌رفت و خونسردانه هنوز مانده بود.
حکم اعدامش را صادق خلخالی، حاکم شرع، اعلام همگانی کرد.
عاقبت تلاش دوستان فرانسوی‌اش موثر افتاد و به کمک وزیر کشور فرانسه، پاسپورتی فرانسوی با نام مجعول «فرانسوا بوان» به دستش رسید.

بختیار به برکت ریش و عینک آفتابی از گیت فرودگاه مهرآباد عبور کرد.
برای این‌که با آدم‌های کمتری برخورد کند، بلیط فرست‌کلاس گرفته بود.

کتش را بر دوش انداخت و قیافه‌اش مثل تاجری بود که عجله دارد زودتر به هواپیما برسد.

ماموران فرودگاه نه حواسشان به قیافه بختیار بود، نه پاسپورت را نگاه کردند.

بختیار کنار پنجره نشست و روزنامه لوموند را باز کرد.
چند لحظه بعد، مرد جوانی هم بر صندلی کناری نشست و از کیف چرمی‌اش روزنامه و مجله در‌آورد.
یک ساعت بعد که هواپیما از مرز ایران گذشت، بختیار به روزنامه‌ای که جوان بغل‌دستی‌اش می‌خواند نگاهی انداخت.

عکس خودش و بازرگان را دید.
سر حرف را باز کرد و گفت که تاجری فرانسوی است و از همه جا بی‌خبر.
از جوان، که حالا معلوم شده بود به قصد تحصیل به فرانسه می‌رود، از دو نفری پرسید که عکسشان در روزنامه بود.
محصل جوان گفت این بختیار نخست‌وزیر قبلی و این هم بازرگان نخست‌وزیر فعلی است.

بختیار پرسید چطور آدم‌هایی هستند و جوان که بختیار را به جا نیاورده بود گفت: «نخست‌وزیر قبلی آدم قاطع و شجاعی بود و نخست‌وزیر فعلی هم آدم مهربانی است.»   

مورخین تاریخ معاصر اکثرا معتقدند که دولت بختیار ،تنها دولتی در یک صدسال اخیر بوده است که در طول عمر 37 روزه اش ، دموکراسی واقعی را در ایران به نمایش گذاشت…

دادخواهيمقالاتمقالات روز