چوکشور ز ضحاک بودی تهی یکی مایه ور بد بسان رهی که او داشتی گنج و تخت و سرای شگفتی به دل سوزگی کدخدای ورا کندرو خواندندی بنام به کندی زدی پیش بیداد گام به کاخ اندر آمد دوان کند رو در ایوان یکی تاجور دید نو نشسته به آرام …
ادامه»شعر و ادبیات
ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو: حافظ
ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو زینتِ تاج و نگین از گوهرِ والای تو آفتاب فتح را هر دم طلوعی میدهد از کلاهِ خسروی رخسارِ مهسیمایِ تو جلوهگاهِ طایرِ اقبال باشد هر کجا سایه اندازد همایِ چترِ گردونسایِ تو از رسومِ شرع و حکمت با هزاران اختلاف نکتهای هرگز …
ادامه»در خیالم همیشه خورشیدی:جمشید پیمان
با تو ام، با تو ای عزیز دلمای فروغت همیشه در جانمغربت تلخ روزگاران رامنِ غربت کشیده میدانم بیخیر رفتی وُ دلم بی توگشته ویرانه، خانهات آبادچه کنم با فراقِ بی فرجاموای از این روزگار بی بنیاد در پِیِ آن قظار لعنتیامکه ترا بی وداع با خود بردمن بی …
ادامه»ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر: سعدی
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیربه کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر در آفاق گشادهست ولیکن بستهستاز سر زلف تو در پای دل ما زنجیر من نظر بازگرفتن نتوانم همه عمراز من ای خسرو خوبان تو نظر بازمگیر گرچه در خیل تو بسیار به …
ادامه»غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟ :سعدی
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟ نه قوتی که توانم کناره جُستن از اونه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم نه دست صبر که در آستین عقل برمنه پای عقل که در دامن قرار کشم ز دوستان به جفا سیرگَشت مردی نیستجفای …
ادامه»میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت : صادق سرمد
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشتمی خواری و مستی ره و رسم دگری داشت پیمانه نمیداد به پیمانشکنان بازساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت بیدادگری شیوه مرضیه نمیشداین شهر اگر دادرس و دادگری داشت یک لحظه بر این بام بلاخیز نمیماندمرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت …
ادامه»مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم :حافظ
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هوادارانِ کویش را چو جانِ خویشتن دارم صفایِ خلوتِ خاطر از آن شمعِ چِگِل جویم فروغِ چشم و نورِ دل از آن ماهِ خُتَن دارم به کام و آرزویِ دل چو دارم خلوتی حاصل چه فکر از خُبثِ بدگویان، میانِ …
ادامه»به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد : فروغ فرخزاد
به آفتاب سلامی دوباره خواهم دادبه جویبار که در من جاری بود به ابرها که فکرهای طویلم بودندبه رشد دردناک سپیدارهای باغ که با مناز فصلهای خشک گذر میکردند به دستههای کلاغانکه عطر مزرعههای شبانه رابرای من به هدیه میآوردند به مادرم که در آینه زندگی میکردو شکل پیری من …
ادامه»فتوی پیرِ مُغان دارم و قولیست قدیم : حافظ
فتوی پیرِ مُغان دارم و قولیست قدیمکه حرام است مِی آنجا که نه یار است ندیم چاک خواهم زدن این دلقِ ریایی، چه کنم؟ روح را صحبتِ ناجنس عذابیست الیم تا مگر جرعه فشانَد لبِ جانان بر من سالها شد که منم بر درِ میخانه مقیم مگرش خدمتِ دیرین من …
ادامه»پول نان ما: دکتر صدیقه وسمقی
.از مجموعهی شعر “بزن به تار شکسته” زنی در خیابانبه یک قرص نانخود را میفروشدآنسو تَرَک مردیگرده نانی رااز دست عابری میرباید… ما گرسنهدر کوچههای غربت این شهرپرسه میزنیمو میدانیمکه دستهای کثیفینان ما رااز سفرههایمان ربوده است… این پول نان ماستکه در هزار تویِ دالانهای پنهان«کیک زرد» میشودبرای تزیین بساط …
ادامه»
آفتابكاران اخبار و مقالات درباره ايران و مقاومت