ما، همان جمع پراکنده…
… موج، می آمد، چون کوه و به ساحل می خورد !* از دلِ تیره امواج بلند آوا،که غریقی را
بیشتر بخوانید… موج، می آمد، چون کوه و به ساحل می خورد !* از دلِ تیره امواج بلند آوا،که غریقی را
بیشتر بخوانیدعشقِ تو نهالِ حیرت آمد وصلِ تو کمالِ حیرت آمد بس غرقهٔ حالِ وصل کآخر هم بر سرِ حالِ حیرت
بیشتر بخوانیدای کسی که ایستاده ای! دستم را بگیرصدیقه وسمقی همیشه قلم، زبان دلم بود دیگر نیست همیشه واژه هرچند با
بیشتر بخوانیداین قسمت از شاهنامه رو گویی فردوسی بزرگ همین امروز سروده سپاهی که مزدور ضحاک بوددریغا که اهل همین خاک
بیشتر بخوانیدتو مپندار که در فکر تنمنگران سرطان وطنم او که بیمار شود ما همه نیزمن که بیمار شوم ، یک
بیشتر بخوانیدای عزیزدلِ من، ای ایرانای همه آرزوت رفته به باد خسته شد تیغ وُ تیر وُ داغ وُ درفشبس که
بیشتر بخوانید«واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند»این زمان دیگر عیان ظلم و جنایت میکنند خلوتی یابی مگر از بهرِ
بیشتر بخوانیدمارِ بر گنج زده چنبره را میبینی؟ گرگِ در حالِ دریدن بره را میبینی؟ یک نفر گفت که قانونِ طبیعت
بیشتر بخوانیدچون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت این تیغ نه از بهر ستمگاران کردند
بیشتر بخوانیدبیش از دوازده هزار جواننه برای جنگ،نه برای قدرت،نه برای نفرت…برای نان ایستادند،برای شغل فریاد زدند،برای حداقل زندگیبرای آینده ای
بیشتر بخوانید