نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستم :یغمای جندقی
نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستمفدای چشمِ تو ساقی بههوش باش که مستم کنم مصالحه یکسر به
بیشتر بخوانیدنگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستمفدای چشمِ تو ساقی بههوش باش که مستم کنم مصالحه یکسر به
بیشتر بخوانیدپرده بردار ز رخسار که دیدن داری سربرآور ز گریبان که دمیدن داری منت خشک چرا می کشی از آب
بیشتر بخوانیدجمله یارانِ تو سنگند و توی مرجان چرا ؟آسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا ؟ چون تو
بیشتر بخوانیدمطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست که به پیمانهکشی شهره شدم روز الست من همان دم که
بیشتر بخوانیدچه دانی ز حال دل وُ بیقراریچو از عالَم عاشقی برکناری نه قلبت تپیده به شوری وُ شوقینه در سینهات
بیشتر بخوانیدمن اگر کافر و بیدین و خرابم؛ به تو چه؟ من اگر مست می و شرب و شرابم ؛ به
بیشتر بخوانیدگزیدهای از مثنوی مِهرِ میهن به دل آتشی دارم افروخته وز آن خرمن جان من سوخته دلم گشته چون کوه
بیشتر بخوانیدما را سفری فتاد بیما آن جا دل ما گشاد بیما آن مه که ز ما نهان همیشد رخ بر
بیشتر بخوانیدای خواجه نمیبینی این روز قیامت را ؟ این یوسف خوبی را، این خوش قد و قامت را ؟ ای
بیشتر بخوانیدسحرم دولت خواب آلودهآمد و گفت بخواب آسوده که نه آن خسرو شیرین آمدنه نگارت به هر آئین آمد گفتم
بیشتر بخوانید