در نکوهش نوع بشر: میرزاده عشفی
. به پندار دانای مغربزمینپدیدآور پند نو «داروین» زمانه ز میمون، دُمی کم نمودسپس ناسزا نامش، آدم نمود اگر آدمیت
بیشتر بخوانید. به پندار دانای مغربزمینپدیدآور پند نو «داروین» زمانه ز میمون، دُمی کم نمودسپس ناسزا نامش، آدم نمود اگر آدمیت
بیشتر بخوانیدساقی تو شراب لامکان راآن نام و نشان بینشان را بفزا که فزایش روانی سرمست و روانه کن روان را
بیشتر بخوانیدبه ملازمان سلطان که رساند این دعا را؟که به شُکرِ پادشاهی ز نظر مران گدا را ز رقیب دیوسیرت به
بیشتر بخوانید. چون شفق گرچه مرا باده ز خون جگر است/دل آزادهام از صبح طربناکتر است عاشقی مایهٔ شادی بُوَد و
بیشتر بخوانیدزهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا چه گرمیم چه
بیشتر بخوانیدنفسم گرفت ازین شب در این حصار بشکندر این حصار جادویی روزگار بشکنچو شقایق از دل سنگ برآر رایت خونبه
بیشتر بخوانیددیرگاهی است که در این تنهاییرنگ خاموشی در طرح لب استبانگی از دور مرا میخواندلیک پاهایم در قیر شب استرخنهای
بیشتر بخوانید. چند قرنیست که ما ساکنِ شادآبادیمزیر انواع فشاریم و جمیعاً شادیم! شاد از آنیم که دلبستهٔ دریا نشدیمقدردانیم که در آکواریوم
بیشتر بخوانیدخنده باید زد به ریش روزگارورنه دیر یا زود، پیرت میکندسنگ اگر باشی، خمیرت میکندشیر اگر باشی، پنیرت میکندباغ اگر
بیشتر بخوانیدما گدایان خیل سلطانیم شهربند هوای جانانیم بنده را نام خویشتن نبود هر چه ما را لقب دهند آنیم گر
بیشتر بخوانید