ضحاک :فردوسی
چوکشور ز ضحاک بودی تهی یکی مایه ور بد بسان رهی که او داشتی گنج و تخت و سرای شگفتی
بیشتر بخوانیدچوکشور ز ضحاک بودی تهی یکی مایه ور بد بسان رهی که او داشتی گنج و تخت و سرای شگفتی
بیشتر بخوانیدای قبای پادشاهی راست بر بالای تو زینتِ تاج و نگین از گوهرِ والای تو آفتاب فتح را هر دم
بیشتر بخوانید با تو ام، با تو ای عزیز دلمای فروغت همیشه در جانمغربت تلخ روزگاران رامنِ غربت کشیده میدانم بیخیر
بیشتر بخوانیدما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیربه کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر در آفاق
بیشتر بخوانیدغم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟ نه قوتی که توانم کناره جُستن از
بیشتر بخوانیدمیخانه اگر ساقی صاحب نظری داشتمی خواری و مستی ره و رسم دگری داشت پیمانه نمیداد به پیمانشکنان بازساقی اگر
بیشتر بخوانیدمرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هوادارانِ کویش را چو جانِ خویشتن دارم صفایِ خلوتِ خاطر
بیشتر بخوانیدبه آفتاب سلامی دوباره خواهم دادبه جویبار که در من جاری بود به ابرها که فکرهای طویلم بودندبه رشد دردناک
بیشتر بخوانیدفتوی پیرِ مُغان دارم و قولیست قدیمکه حرام است مِی آنجا که نه یار است ندیم چاک خواهم زدن این
بیشتر بخوانید.از مجموعهی شعر “بزن به تار شکسته” زنی در خیابانبه یک قرص نانخود را میفروشدآنسو تَرَک مردیگرده نانی رااز دست
بیشتر بخوانید