ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر: سعدی
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیربه کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر در آفاق
بیشتر بخوانیدما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیربه کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر در آفاق
بیشتر بخوانیدغم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟ نه قوتی که توانم کناره جُستن از
بیشتر بخوانیدمیخانه اگر ساقی صاحب نظری داشتمی خواری و مستی ره و رسم دگری داشت پیمانه نمیداد به پیمانشکنان بازساقی اگر
بیشتر بخوانیدمرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هوادارانِ کویش را چو جانِ خویشتن دارم صفایِ خلوتِ خاطر
بیشتر بخوانیدبه آفتاب سلامی دوباره خواهم دادبه جویبار که در من جاری بود به ابرها که فکرهای طویلم بودندبه رشد دردناک
بیشتر بخوانیدفتوی پیرِ مُغان دارم و قولیست قدیمکه حرام است مِی آنجا که نه یار است ندیم چاک خواهم زدن این
بیشتر بخوانید.از مجموعهی شعر “بزن به تار شکسته” زنی در خیابانبه یک قرص نانخود را میفروشدآنسو تَرَک مردیگرده نانی رااز دست
بیشتر بخوانیدای دیو سپید پای در بندای گنبد گیتی ای دماوند از سیم به سر، یکی کلهخودز آهن به میان یکی
بیشتر بخوانید‘خرم آن روز کز این منزل ویران برومراحت جان طلبم و از پی جانان بروم گر چه دانم که به
بیشتر بخوانیدمن دوستدارِ رویِ خوش و مویِ دلکَشَممَدهوشِ چَشمِ مست و مِیِ صافِ بیغَشَم گفتی ز سِرِّ عهدِ ازل یک سخن
بیشتر بخوانید