در سرای مغان رفته بود و آب زده :حافظ
☘ دیوان حافظ غزل شماره ۴۲۱در سرای مغان رفته بود و آب زدهنشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب
بیشتر بخوانید☘ دیوان حافظ غزل شماره ۴۲۱در سرای مغان رفته بود و آب زدهنشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب
بیشتر بخوانیدغزل شماره ۴۰۳در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشمبدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم به
بیشتر بخوانیدمزن بر دل ز نوکِ غمزه تیرم که پیشِ چشمِ بیمارت بمیرم نِصاب حُسن در حدِّ کمال است زکاتم دِه
بیشتر بخوانیدبرای کارگران معدن زغال سنگ طبس که برای بهدست آوردن لقمه ای نان حلال جانشان را مظلومانه از دست داده
بیشتر بخوانیدمن مسلمانی ز رفتارهایانسانها ببینمدر حیاتی مملو ازشیب و فراز ، نی کنم هرگز قضاوتخلق رااز کیش و آئین و
بیشتر بخوانیدهرکه شد خام، بهصد شعبده خوابش کردندهرکه درخواب نشد، خانه خرابش کردند… بازی اهل سیاست که فریبست و دروغخدمتِ خلقِ
بیشتر بخوانیدصَنَما با غمِ عشقِ تو چه تدبیر کنم؟تا به کِی در غمِ تو نالهٔ شبگیر کنم؟ دل دیوانه از آن
بیشتر بخوانیدپزشکی تعریف میکرد: چند روز پیش یکی از همکاران تصویری از یک برگ دفترچه بیمه برایم فرستاد که روی آن
بیشتر بخوانید. تردید ندارم که داستان موسی و شبان از سرودههای جذاب و فراموش ناشدنی حضرت مولانا را خواندهاید. زبان ساده
بیشتر بخوانید. باز شوق یوسفم دامن گرفتپیر ما را بوی پیراهن گرفت ای دریغا نازک آرای تنشبوی خون میآید از پیراهنش
بیشتر بخوانید