بگرفت به رفق دست فرزند: خمسه_نظامی
پدر مجنون او را برای شفا به زیارت کعبه برد بگرفت به رفق دست فرزنددر سایه کعبه داشت یکچند گفت
بیشتر بخوانیدپدر مجنون او را برای شفا به زیارت کعبه برد بگرفت به رفق دست فرزنددر سایه کعبه داشت یکچند گفت
بیشتر بخوانیدبرخیز که میرود زمستانبگشای در سرای بستان نارنج و بنفشه بر طبق نهمنقل بگذار در شبستان وین پرده بگوی تا
بیشتر بخوانیدبشکفد بار دگر لاله ی رنگین مرادغنچه ی سرخ فرو بسته ی دل باز شودمن نگویم کهبهاری که گذشت آید بازروزگاری که
بیشتر بخوانید“ تو به خال لب دلدار، گرفتار شدی؟!/ما به نیرنگ تو ای شیخ، گرفتار شدیم! زِ همانروز که شیخ، گام
بیشتر بخوانید. هرکه شد خام، به صد شعبده خوابش کردند/هرکه در خواب نشد، خانه خرابش کردند بازی اهل سیاست که فریبست
بیشتر بخوانیدروزگاریست که سودایِ بتان دینِ من استغمِ این کار نشاطِ دلِ غمگینِ من است دیدنِ رویِ تو را دیدهٔ جان
بیشتر بخوانیدقایقی خواهم ساخت،خواهم انداخت به آبدور خواهم شد از این خاک غریبکه در آن هیچکسی نیست کهدر بیشه عشققهرمانان را
بیشتر بخوانیدکی رفتهای ز دل که تمنا کنم تو راکی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را غیبت نکردهای که شوم
بیشتر بخوانید. شنیدم که رندی به عهد قدیمبیامد به نزدیک شخصی حکیم بگفتا تو مردی جهاندیدهایدر اقصای عالم تو گردیدهای بفرما
بیشتر بخوانیدبگُذارید کمی شعر تلاوت بکنمبه خدای غزلم عرضِ ارادت بکنم سرِ سجّادهی دفتر بِنِشینم تا صبحآنقَدَر شعر بگویم که قیامت
بیشتر بخوانید