زِ لبخندَت افشان به یَلدا فروغ «برای یلدای ایستاده در آستانه ی دَر»: جمشید پیمان،
به چشمم نشان گرچه از خواب نیستبه جانم تمنّای مهتاب نیست شبم همچو تهمینه آبستن استوِرا کودکی غیر سهراب نیست
بیشتر بخوانیدبه چشمم نشان گرچه از خواب نیستبه جانم تمنّای مهتاب نیست شبم همچو تهمینه آبستن استوِرا کودکی غیر سهراب نیست
بیشتر بخوانیدنَشیمِ ستمگر دلِ خلق نیستوِرا دوزخی باید از خشمِ خلقبه هرجا گریزد، به فرجامِ کارنمانَد نهان از دل و چَشمِ
بیشتر بخوانیددلا از زبانِ حسودان مَرَنجبه سوراخِ مار اندرون، نیست گنجدرختِ دلِ سِفله ی طعنه زننباشد بَرَش پرتغال و تُرَنج شناس
بیشتر بخوانیدکاش تمام زندگی، بوُد به عاشقانه درکاش سخن میانِ ما، بوُد به “عشق” مختصر کاش برای مبهمی؛ نقشِ خیالِ دَرهمیخانه
بیشتر بخوانیداین باغ چرا یکشبه اینگونه خزان شد؟آن جنگل سرسبز چرا ارّه کشان شد؟ ویرانه چرا گشت خراباتِ پُر از عشقپیمانه
بیشتر بخوانیدگفت سعدی ز سوز سینه ی خوددر رثای گذشتنِ رَمَضان: “بلبلی زار زار مینالیدبر فراق بهار و وقت خزانگفتم انده
بیشتر بخوانیدای بهترین رفیقم،ای مهربانترین یارگسترده سایه خورشید،خوابی هنوز ای دوست؟از چشم پر خمارت،یک لحظه پرده بَردار! ای مانده دور از
بیشتر بخوانیدرفتگان را که برده ام از یادماندگان را چرا دهم بر باد؟ میکنم تُرش با یکی غورهکشمشی سازدم ز غم
بیشتر بخوانیدابر هزار غصّه زِ چشمَم فرو فتاد!مجاهد خلق، سهیلا ضیا، جاودانه شد.تنگنای زمین عرصه ی پروازش نبود،خورشید بود و به
بیشتر بخوانیدآنگاه سینه ی آسمان گسیختو ابرهای سِتَروَنروی تَرَک های عطشناکجاری شدندو برکه هادر هجوم توفان ها خشکیدند مناز آفتاب به
بیشتر بخوانید