من برای برابری جنگم جمشید پیمان،
پند دادی: “خطر چرا نکنی؟ آرزویت اگر که مِهتری است سخت آید به چنگ این کالا از برایش هماره مشتری
بیشتر بخوانیدپند دادی: “خطر چرا نکنی؟ آرزویت اگر که مِهتری است سخت آید به چنگ این کالا از برایش هماره مشتری
بیشتر بخوانیدکاروان بی وفقه افتاده به راه تیرگی را روشنی بخشیده ماه خو مکن با ظلمت پندارِ خود تا حقیقت را
بیشتر بخوانیدترانه پساکودتای ٢٨مرداد دیدی دلا که یار نیامد؟ گرد آمد و سوار نیامد بگداخت شمع و سوخت سراپای و آن
بیشتر بخوانیدسینه ام ؛ آتش فشانی شعله ور خسته نه، شوریده جانی شعله ور دیده ام دریا، دلم آتش فشان در
بیشتر بخوانیدسفر؛ آغازِ بی پایان، توقف؛ لاشه ی من شد من و رنگی هزاران گون، که در جانم مطنطن شد سفر؛
بیشتر بخوانیدشفیعی کدکنی: طفلی به نام “شادی” دیری است گمشده، با چشمهای روشن براق با گیسوی بلند به بالای آرزو هر
بیشتر بخوانیدای عقاب از چه خانگی گشتی آسمان عرصه ی حضور تو بود با کلاغان کنی هماغوشی یعنی این آخرِ غرور
بیشتر بخوانیدعمری نشسته ای که شود یا نمی شود سرمایه جَسته،سود مهیّا نمی شود خواهی جهان برای تو گردد،ولی درست کار
بیشتر بخوانیددل سپردی به شیخ حیلت ساز به خیالت که به ز سلطان است عنکبوتی ست شیوه ی کارش تارهایش کلامِ
بیشتر بخوانیدمحفلی دیدم شبی، پُر های و هو هوشیار و مست غرق گفت و گو این یکی مست از می چشم
بیشتر بخوانید