جوانی پاکباز و پاکرو بود : سعدی
جوانی پاکباز و پاکرو بودکه با پاکیزهرویی در گرو بودچنین خواندم که در دریای اعظمبه گردابی درافتادند با همچو مَلّاح
بیشتر بخوانیدجوانی پاکباز و پاکرو بودکه با پاکیزهرویی در گرو بودچنین خواندم که در دریای اعظمبه گردابی درافتادند با همچو مَلّاح
بیشتر بخوانیدیک شبی مجنون نمازش را شکستبی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بودفارغ از جام
بیشتر بخوانیدعکسِ رویِ تو چو در آینهٔ جام افتاد عارف از خندهٔ مِی در طمعِ خام افتاد حُسن رویِ تو به
بیشتر بخوانیددیر است که دلدار پیامی نفرستادننوشت سلامی و کلامی نفرستاد صد نامه فرستادم و آن شاهِ سواران پیکی نَدوانید و
بیشتر بخوانیدبر سر آنم که گر ز دست برآیددست به کاری زنم که غصه سر آید خلوت دل نیست جای صحبت
بیشتر بخوانیددو قدم مانده که پاییز به یغما بروداین همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود هرکه معشوقه برانگیخت
بیشتر بخوانیدچون کنم معشوق عیار آمدست دشنه در کف سوی بازار آمدست دشنهٔ او تشنهٔ خون دل است لاجرم خونریز و
بیشتر بخوانیددرد سر هجر از سر ما، کم شدنی نیست آنگونه که وصل تو، فراهم شدنی نیست دل بی تو بدنیا
بیشتر بخوانیدیاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میان لاله و گل آشیانی داشتم گرد آن شمع طرب میسوختم پروانهوار
بیشتر بخوانیدچه دلها بردی ای ساقی به ساق فتنهانگیزت دریغا بوسهْ چندی بر زنخدان دلاویزت خدنگ غمزه از هر سو نهان
بیشتر بخوانید