وقتِ نالیدن پنهانی نیست!: جمشید پیمان،
گفت:” پیشِ تو بیندازم لُنگ بکشم زیپ دهان، گردم گُنگ!” هان مبادا که بیندازی لُنگ پای پوشیده به و می
بیشتر بخوانیدگفت:” پیشِ تو بیندازم لُنگ بکشم زیپ دهان، گردم گُنگ!” هان مبادا که بیندازی لُنگ پای پوشیده به و می
بیشتر بخوانیدیک غزل مردمی – میهنی برخیز که ایران ز ستم ، غرق فغان است در رخساره او درد و محن
بیشتر بخوانیددلِ من با غزلِ چشم تو شیدا می شد بی خیالِ دلِ من چشم بستی و گذشتی وَ بجا ماند
بیشتر بخوانیدمرا منقلب تر مکن امشب گمان مبر که پیرم در رگ های من ، آتشفشان جاری ست دهانهٌ انفجارش ،
بیشتر بخوانیددر باور نا با ور ناظران شهر پس لرزه های زاده فقرو فساد هم فصل نهیب وحشت وخوف وخطر را
بیشتر بخوانیدای از حضور زشت تو ،خلق و خدا پریش کم زن دَم از خدا و مکن دین لباس خویش عمری
بیشتر بخوانیدچشم درچشم روشنائی دوختند خویشتن خویش را در چشمه نور تطهیر کردند رو در روی خورشید، با آفتاب پیوندی ابدی
بیشتر بخوانیدخورشید بانان هنوز به زندان ها بودند که ماه عقربی را به آسمان جاهلان به معجزه آوردند . دست دسیسه
بیشتر بخوانیدپائیزانه آمدم صحن گلستان به هوای گل سرخ چشم من چشمه خون گشت به پای گل سرخ قاضی فصل زده
بیشتر بخوانیدآیا تا بحال دیده ای گریه و ماتم خدا را ! آری، دیده ام بارها و بارها کجا، چگونه !
بیشتر بخوانید