سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را هاتف اصفهانی:
سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را جان نثار افشان خاک آستان آرم تو را از
بیشتر بخوانیدسوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را جان نثار افشان خاک آستان آرم تو را از
بیشتر بخوانیدمستِ تمام آمده است بر در من نیم شب آن بت خورشید روی وآن مه یاقوت لب کوفت به آواز
بیشتر بخوانیدبیخبر از سر کوی تو سفر خواهم کرد همه آفاق پر از فتنه و شر خواهم کرد فتنهٔ چشم تو
بیشتر بخوانیدآسودگی کجا دل بیتاب من کجا شوق سفر کجا و قرار وطن کجا در پرده جذبه گر نشود رهنمای شوق
بیشتر بخوانیدزلفآشفته و خِویکرده و خندانلب و مست پیرهنچاک و غزلخوان و صُراحی در دست نرگسش عَربدهجوی و لبش افسوسکنان نیم
بیشتر بخوانیدگفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبالِ دل، رَه گُم کُنَد مسکین غریب گفتمش مَگذر
بیشتر بخوانیدلالهرخا! سمنبرا! سروِ روان کیستی؟ سنگدلا! ستمگرا! آفتِ جانِ کیستی؟ تیرقدی، کمانکِشی، زُهرهرُخی و مهوشی جانْت فدا که بس خوشی،
بیشتر بخوانیدمیوه ی ممنوعه چیدن را که حوّا باب کردآدم اخراج از بهشت با صفا را باب کرد چونکه قابیل از
بیشتر بخوانیدای نسیمِ سحر آرامگَهِ یار کجاست؟ منزلِ آن مَهِ عاشقکُشِ عَیّار کجاست؟ شبِ تار است و رَهِ وادیِ اَیمَن در
بیشتر بخوانیدماهى به آب گفتا ، من عاشق تو هستم…از لذت حضورت ، مى را نخورده مستم!! آیا تو میپذیرى ،
بیشتر بخوانید