خانه / شعر و ادبیات (صفحه 3)

شعر و ادبیات

خوش آمد این کهن رسمم از آنان : آذر بیگدلی

خوش آمد این کهن رسمم از آنانکه خود را از بزرگان می‌شمارند که چون بیرون روند از ملک ناچار به جای خود، بزرگی باز دارند که هر جا نخل بخل و ظلم بینند کنند و تخم جود و عدل کارند ز پا افتادگان را، دست گیرند؛ به کار دستگیری، پافشارند …

ادامه»

غریب وطن، بی نوا وطن : نسیم شمال

آن عقربی که بر وطن افتاد حاضر است آن خائن ستمگر جلاد حاضر است آن خط و ثبت و دفتر و اسناد حاضر است کردند بر تو نا خلفان ظلمها وطن بیکس وطن، غریب وطن، بینوا وطن ای غرقه در هزار غم و ابتلا وطن ای در دهان گرگ اجل …

ادامه»

تو بگو ماه کجاست؟: محمد صالح‌علا

تو بگو ماه کجاست؟تو مرا خانه ببر…..دل من نابیناست.تو بگو آه چه طعمی دارد؟تو بگو ابر چرا می بارد؟باد در گوش درخت،چه آوازی می خواند؟سرو شیراز چرا آزاد است؟بر لب خار چرا فریاد است؟این چه شهری است؟همان جابلقاستما کجا گمشده ایم؟ته بن بست،چرا ناپیداست؟تو بگو ماه کجاست؟تو مرا خانه ببردل …

ادامه»

جوانی پاک‌باز و پاک‌رو بود : سعدی

جوانی پاک‌باز و پاک‌رو بودکه با پاکیزه‌رویی در گرو بودچنین خواندم که در دریای اعظمبه گردابی درافتادند با همچو مَلّاح آمدش تا دست گیردمبادا کاندر آن حالت بمیردهمی گفت از میان موج و تشویرمرا بگذار و دست یار من گیردر این گفتن جهان بر وی برآشفتشنیدندش که جان می‌داد و …

ادامه»

عکسِ رویِ تو چو در آینهٔ جام افتاد : حافظِ

عکسِ رویِ تو چو در آینهٔ جام افتاد عارف از خندهٔ مِی در طمعِ خام افتاد حُسن رویِ تو به یک جلوه که در آینه کرد این همه نقش در آیینهٔ اوهام افتاد این همه عکسِ می و نقشِ نگارین که نمود یک فروغِ رخِ ساقی‌ست که در جام افتاد …

ادامه»

دیر است که دل‌دار پیامی نفرستاد : حافظ

دیر است که دل‌دار پیامی نفرستادننوشت سلامی و کلامی نفرستاد صد نامه فرستادم و آن شاهِ سواران پیکی نَدوانید و سلامی نفرستاد سویِ منِ وحشی‌صفتِ عقل‌رمیده آهو رَوشی، کبک خرامی نفرستاد دانست که خواهد شُدنم مرغِ دل از دست وز آن خطِ چون سلسله دامی نفرستاد فریاد که آن ساقیِ …

ادامه»

بر سر آنم که گر ز دست برآید : حافظ

بر سر آنم که گر ز دست برآیددست به کاری زنم که غصه سر آید خلوت دل نیست جای صحبت اضداددیو چو بیرون رود فرشته درآید صحبت حکام ظلمت شب یلدا ستنور ز خورشید جوی بو که برآید بر در ارباب بی‌مروت دنیاچند نشینی که خواجه کی به درآید ترک گدایی مکن …

ادامه»

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود : فرامرز عرب عامری

دو قدم مانده که پاییز به یغما بروداین همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باددل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟ گله‌ها را بگذار!ناله‌ها را بس کن! روزگار گوش ندارد که تو هی شِکوه کنی!زندگی چشم ندارد که ببیند اخم …

ادامه»

چون کنم معشوق عیار آمدست : عطار

چون کنم معشوق عیار آمدست دشنه در کف سوی بازار آمدست دشنهٔ او تشنهٔ خون دل است لاجرم خونریز و خونخوار آمدست همچنان کان پسته می‌ریزد شکر همچنان آن دشنه خونبار آمدست هست ترک و من به جان هندوی او لاجرم با تیغ در کار آمدست صبحدم هر روز با …

ادامه»