خانه / شعر و ادبیات (صفحه 12)

شعر و ادبیات

ما را سفری فتاد بی‌ما; مولانا

ما را سفری فتاد بی‌ما آن جا دل ما گشاد بی‌ما آن مه که ز ما نهان همی‌شد رخ بر رخ ما نهاد بی‌ما چون در غم دوست جان بدادیم ما را غم او بزاد بی‌ما ماییم همیشه مست بی‌می ماییم همیشه شاد بی‌ما ما را مکنید یاد هرگز ما …

ادامه»

ای خواجه نمی‌بینی این روز قیامت را ؟مولانا

ای خواجه نمی‌بینی این روز قیامت را ؟ این یوسف خوبی را، این خوش قد و قامت را ؟ ای شیخ نمی‌بینی؟ این گوهر شیخی را ؟ این شعشعه نو را این جاه و جلالت را ؟ ای میر نمی‌بینی این مملکتِ جان را ؟ این روضه دولت را این …

ادامه»

سحرم دولت خواب آلوده : هادی خرسندی

سحرم دولت خواب آلودهآمد و گفت بخواب آسوده که نه آن خسرو شیرین آمدنه نگارت به هر آئین آمد گفتم آن دولت بیدار چه شد؟مژده‌ى آمدن یار چه شد؟ گفت آن دولت بیدار، برفتگرد و خاکی شد و آن یار برفت رفت از طرف چمن، باد صباوز خرابات مغان، نور …

ادامه»

در نکوهش نوع بشر: میرزاده عشفی

. به پندار دانای مغرب‌زمینپدیدآور پند نو «داروین» زمانه ز میمون، دُمی کم نمودسپس ناسزا نامش، آدم نمود اگر آدمیت بر این بی‌دُمی‌ست؟دُمی کو؟! که من عارم از آدمی‌ست چو اجدادم ای کاش، میمون بُدمکه در جنگلی، راحت اکنون بُدم مرا آفریدند، انسان چرا؟چرا آفریدند، این سان مرا؟ اگر پشّه‌ای …

ادامه»

ساقی تو شراب لامکان را: مولانا

ساقی تو شراب لامکان راآن نام و نشان بی‌نشان را بفزا که فزایش روانی سرمست و روانه کن روان را یک بار دگر بیا درآموز ساقی گشتن تو ساقیان را چون چشمه بجوش از دل سنگ بشکن تو سبوی جسم و جان را عشرت ده عاشقان می را حسرت ده …

ادامه»

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را؟ :حافظ

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را؟که به شُکرِ پادشاهی ز نظر مران گدا را ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهممگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را مژهٔ سیاهت ار کرد به خون ما اشارتز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا دل عالمی بسوزی چو عِذار …

ادامه»

خاک شیراز : رهی معیری

. چون شفق گرچه مرا باده ز خون جگر است/دل آزاده‌ام از صبح طربناک‌تر است عاشقی مایهٔ شادی بُوَد و گنجِ مراد/دل خالی ز محبت صدف بی‌گُهر است جلوهٔ برقِ شتابنده بوَد جلوهٔ عمر/مگذر از بادهٔ مستانه که شب در گذر است لب فروبسته‌ام از ناله و فریاد ولی/دل ماتم‌زده …

ادامه»

نگاه مولانا به رستاخیز در قالب یک غزل

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشیدچه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا زهی ماه زهی ماه زهی بادهٔ همراه که جان را و جهان را بیاراست خدایا زهی …

ادامه»

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی: محمدرضا شفیعی کدکنی

نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشکندر این حصار جادویی روزگار بشکنچو شقایق از دل سنگ برآر رایت خونبه جنون صلابت صخره کوهسار بشکنتو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانهلب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن… سر آن ندارد امشب که برآید آفتابیتو خود آفتاب خود باش و …

ادامه»

■در قیر شب■سهراب سپهری

دیرگاهی است که در این تنهاییرنگ خاموشی در طرح لب استبانگی از دور مرا می‌خواندلیک پاهایم در قیر شب استرخنه‌ای نیست در این تاریکیدر و دیوار به هم پیوستهسایه‌ای لغزد اگر روی زمیننقش وهمی است ز بندی رستهنفس آدم‌هاسر بسر افسرده استروزگاری است در این گوشه پژمرده هواهر نشاطی مرده …

ادامه»