خانه / شعر و ادبیات (صفحه 28)

شعر و ادبیات

ما چو دادیم دل و دیده به طوفانِ بلا :حافظ

روی بِنْمای و وجودِ خودم از یاد بِبَر خِرمنِ سوختگان را همه گو باد بِبَر ما چو دادیم دل و دیده به طوفانِ بلا گو بیا سیلِ غم و خانه ز بنیاد بِبَر زلفِ چون عَنبَرِ خامَش که ببوید؟ هیهات ای دلِ خامْ طمع، این سخن از یاد بِبَر سینه …

ادامه»

   هیچ کس چیزی نگفت

  جغد فرتوتی هما شد، هیچ کس چیزی نگفتکرم آمد اژدها شد، هیچ کس چیزی نگفت آن که رسم کدخدایی را غلط اعلام کردکم کمک خود کدخدا شد، هیچ کس چیزی نگفت ملّتی که برج در برجش نشان از جشن داشتماه در ماهش عزا شد، هیچ کس چیزی نگفت شیخ …

ادامه»

گر چه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشود :حافظ

گر چه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشود تا ریا وَرزَد و سالوس مسلمان نشود رندی آموز و کَرَم کُن که نه چندان هنر است حَیَوانی که ننوشد مِی و انسان نشود گوهرِ پاک بِباید که شود قابلِ فیض ور نه هر سنگ و گِلی، لؤلؤ و مرجان نشود …

ادامه»

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را؟: حافظ

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را؟که به شُکرِ پادشاهی ز نظر مران گدا را ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهممگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را مژهٔ سیاهت ار کرد به خون ما اشارتز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا دل عالمی بسوزی چو عِذار …

ادامه»

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست : حافظ

خلوت گُزیده را به تماشا چه حاجت استچون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است جانا به حاجتی که تو را هست با خداکآخِر دمی بپرس که ما را چه حاجت است ای پادشاهِ حُسن خدا را بسوختیمآخِر سؤال کن که گدا را چه حاجت است اربابِ حاجتیم و …

ادامه»

داستان دزدیدن سیب از باغ سیب خانه همسایه

داستان های پند آموزشعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن : تو به من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدمباغبان از پی من تند دویدسیب را دست تو دیدغضب آلود به من کرد نگاهسیب دندان زده …

ادامه»

بیداری بُود دلیل ِ بی دار بزیستن در این دار : بهزاد بهره بر

بهزاد بهره بر

مرغ ِ بیدار ِ دل امروز رَهش آزادی استاز قفس عاصی و پُر شور غمش آزادی است دیرگاهیست در ضمیر ، رؤیای ِ پرواز پروردنفمه هایش وصف ِ روزهای ِ خوش ِآزدای است در خیال ِ پر کشیدن در سپهری نیلگونبر سر ِ بام ِ وطن ، بَرجَستنش آزادی است …

ادامه»

? فـــریــاد انقــلاب ?
فــرامـــرز خــازنــی

زیـن رَنجِــه ی بـی پــایــانشـوریـده دِلِ ویـــران بـر مَسنــد بـی ایمــانبـر سَـر دَرِ ایـن دیــوانفـریـاد می زننـد پـروازِِ پَـرهای شکستـه ایکـه بَـر دَر و دیـوار می زننــد سیمــایشـان بــی رنـگوِجــدانشـان پُــر رنـگ آری پـــروانــه هــادل بــه شعـله ی ?شمـــع زار مـی زننــد کفتــارانِ دژخیــم ? بَــر کبـوتـرانبـه وقـت طلـوع ? …

ادامه»

هادی خرسندی: گفتگوی دِروُن با عمّامه

آن دِروُن می‌رفت در اوج فضادید یک عمّامه ای را از قضا تندتر می‌رفت عمّامه از اوداد زد: آهسته‌تر ران ای عمو از کجا پرواز کردی‌ای جناب؟تا کجا خواهی روی با این شتاب؟ گفت عمّامه: چه می‌پرسی دِروُن؟ور بگویم تو برایم گریه کن! گر مرا این وضع غیرعادی استبابت «زن، …

ادامه»

آتـش و عـشق : فـرامـرز خـازنـی

آتـش و عـشقبـه فــریـاد دارنـد این جـوانـانِ وطـن قصّـه ی تلخِ زمـان رابی غُصّـه و بُغـض می خواننـد ایـن جـوانـانچـه صفایـی دارنـدرقـص راآتـشِ ? عشـق می داننـد نَـه گلولـه نَـه تفنـگنَـه اِفـاده در رَزمنَـه بهــانه بـه فــرارنَـه بـه آغــوش دو ســوی ایـن مــرز نَـه به وعــدهدستِ دوستیِ بـا دشمــن نه …

ادامه»