خانه / شعر و ادبیات (صفحه 41)

شعر و ادبیات

نیگا کن جانِ کوچه بی قراره : جمشید پیمان،

جمشید پیمان

می دونم زندگی سرد و سیاهه می دونم ماه و سال ما تباهه می دونم مام میهن خسته جونه دلش خونینِ ظلم شیخ و شاهه همه جای وطن غرقه به خونه به هر داری سر پیر و جوونه دلیری کن بزن بر قلب دشمن نکن تنهائی خود را بهونه گلستون …

ادامه»

جمال خون :حمید نصیری

  به خاکپای  پیامبر جاودان آزادی بال می‌زند خون در آغوش گرمگاه زمین و سلوک سیاه جنون ولگرد در بیابان بی‌سایه پرِشهای خنجر و دست قاسی گجسته بر ناز مخمل گلویی که بوسه‌گاه عشق خدا بود و جمالِ خونی که به تمنای خاک تشنه پاسخ می‌داد کدام بود، رمز جمال …

ادامه»

چون که برخیزی ، افق در پیش است : رحمان کریمی

خونمردگی این آسمان از سترونی کدامین مادر است . آنانکه برای سربلندی آن خاک عزیز به خدای گونه بخشنده رفتند هر قطره از خون نجیب شان مشعلی ست فرا راه این تنگنای ناباور . نخل هایی هستند که حلاوت حیات پربارشان را به خوشه چینانی می بخشند که برزیگر مزارع …

ادامه»

یک کهکشان ستاره :جمشید پیمان،

با تشکر از دوست ارجمندم ، “حسن حبیبی” که در سرودنِ این شعر از ایده ی زیبایش الهام گرفتم! در من گریست دیشب تا صبح مامِ میهن جاری به هق هقش بود تصویر سر به داران جان خسته بود رستم در چاهِ نابرادر آرش فتاده از پا با خنجر انیران …

ادامه»

در هوای دیار :بهزاد بهره بر

هر چند که دراین برهه ز تاریخ بهایی گزاف پرداختیم در راه ِ رهایی، هزاران سر و جان با دل وجان پرداختیم لیک : در ماه نبیند دگر هیچکس ، رُخ ِ هیچ ناکس را آخراین غده َچرکین ِهزاره، به ته ِ چاه ِعمیق انداختیم . ******************************** درساحت ِ این …

ادامه»

نومید نیستم، بد بین نیستم، دردمندم ، دردمند! :جمشید پیمان،

جمشید پیمان

برای مقاومت سرفراز ایران و مظلومیت بی بدیلش! برای مریم و مسعود و بی شمار چلیپائی که بر دوش می کشند! کجای جهان زخمی نیست؟ کجای جهان از سونامی خون در امان است؟ کجای جهان شادی معنا دارد؟ کجای جهان دستی به مهربانی بسوی دستی دراز می شود؟ کجای جهان …

ادامه»

چراغ قیام ستمدیدگان نمی شود خاموش : رحمان کریمی

رحمان کریمی2

غزل زیر متعلق به دو سال پیش است که باز پخش می شود چراغ قیام ستمدیدگان نمی شود خاموش صدای دختران انقلاب می رسد بگوش نگاه کن که دریا به جذر و مدّ خویشتن است مگر شود که ایران بی مدّ و پیام و سروش ؟ هماره به خویشتن می …

ادامه»

نمی شود که سُرایم ز باغ لبخندت : جمشید پیمان

جمشید پیمان

شعار نیست به شعرم ، صراحتِ دَرد است نمی شود کُنمَش گم به صنعت ایهام! نمی شود که نشانم به مَطلَعِ غزلم دو چشم مستِ تو را جایِ وحشتِ اعدام! نمی شود که سُرایم ز باغ لبخندت بجای قحطی جاری به سینه ی کارون، بجای تشنگیِ مانده بر لبِ هامون! …

ادامه»

گهی جامه ات سبز و گاهی سیاه رُخ ات شد بنفشین و روحت ؛ تباه! جمشید پیمان،

جمشید پیمان

ملوّث نمودی به ناراستی زبان را و خود را فرو کاستی همه مایه ات شد دروغ و فریب شتابیدی از اوج سوی نشیب سپردی به نابخردان کار خویش به اهریمنان دادی افسار خویش امیدت به دیو و ددان از چه بود؟ چرا تکیه دادی به باد و به دود؟ چه …

ادامه»