خانه / شعر و ادبیات (صفحه 9)

شعر و ادبیات

از محبت تلخها شیرین شود: مولانا

از محبت تلخها شیرین شودوز محبت مسها زرین شود از محبت دردها صافی شود وز محبت دردها شافی شود از محبت خارها گل میشود وز محبت سرکه ها مل میشود از محبت دار تختی میشود وز محبت بار تختی میشود از محبت سجن گلشن میشود بی محبت روضه گلخن میشود …

ادامه»

ندانم کجا دیده­‌ام در کتاب : سعدی

ندانم کجا دیده­‌ام در کتابکه ابلیس را دید شخصی به خواب به قامت صنوبر به طلعت چو ماهبرازنده بزم و ایوان و گاه فرا رفت و گفت ای عجب این توییفرشته نباشد بدین نیکویی نظر کرد و گفت: ای نظیر قمرندارند خلق از جمالت خبر ترا سهمگین روی پنداشتندبه گرمابه …

ادامه»

پُر از باده‌یِ مِهر بادت سبو: جمشید پیمان

‏ چنین گفت زرتشتِ فرخنده ‌خوـ ره رستگاری بیاموز از او ـ بیارای همواره جان وُ تنتبه پندار وُ گفتار وُ کردارِ او دلِ روشنت را به ظلمت مَدهرهی جز سویِ روشنایی مَپو بیندیش نیکو وُ نیکی گُزینصفا در دلِ جنگ وُ جادو مجو مََنه دست در دستِ اهلِ ریامشو …

ادامه»

گرم بازآمدی محبوبِ سیم‌اندامِ سنگین‌دل: سعدی

گرم بازآمدی محبوبِ سیم‌اندامِ سنگین‌دل گُل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گِل ایا باد سحرگاهی! گر این شب روز می‌خواهی از آن خورشید خرگاهی، برافکن دامن محمل گر او سرپنجه بگشاید که عاشق می‌کُشم شاید هزارش صید پیش آید، به خون خویش مُستعجِل گروهی هم‌نشینِ …

ادامه»

صَحنِ بُستان ذوق‌بخش و صحبتِ یاران خوش است حافظ:

صَحنِ بُستان ذوق‌بخش و صحبتِ یاران خوش است وقتِ گل خوش باد کز وی وقتِ می‌خواران خوش است از صبا هر دم مشامِ جانِ ما خوش می‌شود آری آری طیبِ اَنفاسِ هواداران خوش است ناگشوده گُل نِقاب، آهنگِ رحلت ساز کرد ناله‌ کن بلبل که گلبانگِ دل‌اَفکاران خوش است مرغِ …

ادامه»

خوبان اگر که منع نگاهی به ما کنند :صامت بروجردی

خوبان اگر که منع نگاهی به ما کنند ما شکر می‌کنیم اگر اکتفا کنند منت کشیم و ناز کشیم و ستم کشیم حاشا کنند و جور کنند و جفا کنند سهل است انتظار کشیدم تمام عمر کز صد هزار وعده یکی را وفا کنند بالله که بهر کشتن ما عین …

ادامه»

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم: مولانا

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی، نی شکنم شکر برم آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم آمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم آمده‌ام که زر برم زر …

ادامه»

به دامِ زلفِ تو دل مبتلایِ خویشتن است :حافظ

به دامِ زلفِ تو دل مبتلایِ خویشتن است بکُش به غمزه که اینَش سزایِ خویشتن است گَرَت ز دست برآید مُرادِ خاطرِ ما به دست باش که خیری به جایِ خویشتن است به جانت ای بتِ شیرین دهن که همچون شمع شبانِ تیره، مُرادم فنایِ خویشتن است چو رای عشق …

ادامه»

آن را که غمی چون غم من نیست چه داند : سعدی

آن را که غمی چون غم من نیست چه داندکز شوق توام، دیده چه شب می‌گذراند؟ وقت است اگر از پای درآیم که همه عمر باری نکشیدم که به هجران تو ماند سوز دل یعقوب ستم‌دیده ز من پرس کاندوه دل سوختگان، سوخته داند دیوانه گرش پند دهی کار نبندد …

ادامه»