خانه / شعر و ادبیات

شعر و ادبیات

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند: حافظ

دلا بسوز که سوز تو کارها بکندنیاز نیم شبی دفع د بلا بکند عتاب یار پری چهره عاشقانه بکشکه یک کرشمه تلافی صد جفا بکند ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارندهر آن که خدمت جام جهان نما بکند طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیکچو درد در تو نبیند که …

ادامه»

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است: هوشنگ ابتهاج

امروز نه آغاز و نه انجام جهان استای بس غم و شادی که پس پرده نهان است گر مرد رهی ، غم مخور از دوری و دیریدانی که رسیدن ، هنر گام زمان است آبی که برآسود ، زمینش بخورد زوددریا شود آن رود ، که پیوسته روان است ای کوه تو …

ادامه»

دلم میگه میایی، پا به‌راهی: «جمشید پیمان»

جمشید پیمان

تقدیم به: آزادیزمستون اومده با برف و بارووندلِ خوش اندک و غُصّه فراوونشده باغ و گلستونم بیابوونسفر رفتی دلم تنگه برایِتنه سَر مونده برای مو نه سامون سفر بدجوری زد آتیش به جونمنمیخوام بی تو در غربت بمونمتو رفتی،رفته از سر سایه‌بونمنباشی حالی از مو کس نپرسههمون بهتر که بی …

ادامه»

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتْوانی :حافظ

.وقت را غنیمت دان آن قدر که بتْوانیحاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی کام‌بخشیِ گردون عمر در عوض دارد جهد کن که از دولت دادِ عیش بستانی باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی زاهد پشیمان را …

ادامه»

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی: حافظ

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی آخرالامر گِل کوزه‌گران خواهی شد حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است عیش با آدمی‌یی چند پری‌زاده کنی تکیه بر جای بزرگان نتوان …

ادامه»

ای پیک راستان خبر یار ما بگو :حافظ

ای پیک راستان خبر یار ما بگواحوال گل به بلبل دستان‌سرا بگو ما محرمان خلوت انسیم غم مخوربا یار آشنا سخن آشنا بگو بر هم چو می‌زد آن سر زلفین مشک‌باربا ما سر چه داشت؟ ز بهر خدا بگو هر کس که گفت «خاک در دوست توتیاست»گو «این سخن معاینه …

ادامه»

ضحاک :فردوسی

چوکشور ز ضحاک بودی تهی یکی مایه ور بد بسان رهی که او داشتی گنج و تخت و سرای شگفتی به دل سوزگی کدخدای ورا کندرو خواندندی بنام به کندی زدی پیش بیداد گام به کاخ اندر آمد دوان کند رو در ایوان یکی تاجور دید نو نشسته به آرام …

ادامه»

ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو: حافظ

ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو زینتِ تاج و نگین از گوهرِ والای تو آفتاب فتح را هر دم طلوعی می‌دهد از کلاهِ خسروی رخسارِ مه‌سیمایِ تو جلوه‌گاهِ طایرِ اقبال باشد هر کجا سایه‌ اندازد همایِ چترِ گردون‌سایِ تو از رسومِ شرع و حکمت با هزاران اختلاف نکته‌ای هرگز …

ادامه»

در خیالم همیشه خورشیدی:جمشید پیمان

‏ با تو ام، با تو ای عزیز دلمای فروغت همیشه در جانمغربت تلخ روزگاران رامنِ غربت کشیده می‌دانم بی‌خیر رفتی وُ دلم بی توگشته ویرانه، خانه‌ات آبادچه کنم با فراقِ بی فرجاموای از این روزگار بی بنیاد در پِیِ آن قظار لعنتی‌امکه ترا بی وداع با خود بردمن بی …

ادامه»

ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر: سعدی

ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیربه کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر در آفاق گشاده‌ست ولیکن بسته‌ستاز سر زلف تو در پای دل ما زنجیر من نظر بازگرفتن نتوانم همه عمراز من ای خسرو خوبان تو نظر بازمگیر گرچه در خیل تو بسیار به …

ادامه»