هنگامۀ آزادیست ، خیزیم که هنگام استتا دُور ِ دد ِ دوران در بطن ِ خزان آریم در دل بی افروزیم ، صد شعلۀ شب افروزتا از قِبَل ِ نورش تاریک به فغان آریم قرنیست که در راهیم ، با پیکری خون آلودتا در پی یلداها روشان به کلان آریم …
ادامه»شعر و ادبیات
عروج عیسا :جمشید پیمان
در انقضای راهشب مانده بود وُ ماه.میسوخت آسماندر چشم پُرهراس مسیحا به جلجتامن بودم وُچراغ خواهش خاموش یک نگاه. خورشیدِ خستهیِ دلِ بی همنوایِ من!صبحت به خیر.نقشی نمانده بی تو ز شادی به چشم عشقبعد از تو باغ نشد همدمِ بهارابری نگشت مرهم داغِ لبِ کویربعد از تو هرچه کرد …
ادامه»صبحدم مرغِ چمن با گلِ نوخاسته گفت :حافظ
صبحدم مرغِ چمن با گلِ نوخاسته گفت ناز کم کن که در این باغ، بسی چون تو شکفت گل بخندید که از راست نرنجیم ولی هیچ عاشق سخنِ سخت به معشوق نگفت گر طمع داری از آن جامِ مُرَصَّع می لعل ای بسا دُر که به نوکِ مژهات باید سُفت …
ادامه»خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود :حافظ
دیوان حافظ غزل شماره ۲۲۴ خوشا دلی که مدام از پی نظر نرودبه هر درش که بخوانند بیخبر نرود طمع در آن لب شیرین نکردنم اولیولی چگونه مگس از پی شکر نرود سواد دیده غمدیدهام به اشک مشویکه نقش خال توام هرگز از نظر نرود ز من چو باد صبا …
ادامه»دلا بسوز که سوز تو کارها بکند: حافظ
دلا بسوز که سوز تو کارها بکندنیاز نیم شبی دفع د بلا بکند عتاب یار پری چهره عاشقانه بکشکه یک کرشمه تلافی صد جفا بکند ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارندهر آن که خدمت جام جهان نما بکند طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیکچو درد در تو نبیند که …
ادامه»امروز نه آغاز و نه انجام جهان است: هوشنگ ابتهاج
امروز نه آغاز و نه انجام جهان استای بس غم و شادی که پس پرده نهان است گر مرد رهی ، غم مخور از دوری و دیریدانی که رسیدن ، هنر گام زمان است آبی که برآسود ، زمینش بخورد زوددریا شود آن رود ، که پیوسته روان است ای کوه تو …
ادامه»دلم میگه میایی، پا بهراهی: «جمشید پیمان»
تقدیم به: آزادیزمستون اومده با برف و بارووندلِ خوش اندک و غُصّه فراوونشده باغ و گلستونم بیابوونسفر رفتی دلم تنگه برایِتنه سَر مونده برای مو نه سامون سفر بدجوری زد آتیش به جونمنمیخوام بی تو در غربت بمونمتو رفتی،رفته از سر سایهبونمنباشی حالی از مو کس نپرسههمون بهتر که بی …
ادامه»وقت را غنیمت دان آن قدر که بتْوانی :حافظ
.وقت را غنیمت دان آن قدر که بتْوانیحاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی کامبخشیِ گردون عمر در عوض دارد جهد کن که از دولت دادِ عیش بستانی باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی زاهد پشیمان را …
ادامه»بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی: حافظ
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی آخرالامر گِل کوزهگران خواهی شد حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است عیش با آدمییی چند پریزاده کنی تکیه بر جای بزرگان نتوان …
ادامه»ای پیک راستان خبر یار ما بگو :حافظ
ای پیک راستان خبر یار ما بگواحوال گل به بلبل دستانسرا بگو ما محرمان خلوت انسیم غم مخوربا یار آشنا سخن آشنا بگو بر هم چو میزد آن سر زلفین مشکباربا ما سر چه داشت؟ ز بهر خدا بگو هر کس که گفت «خاک در دوست توتیاست»گو «این سخن معاینه …
ادامه»
آفتابكاران اخبار و مقالات درباره ايران و مقاومت