خانه / شعر و ادبیات (صفحه 17)

شعر و ادبیات

شعر زیبای « دماوند » :ملک‌الشعرا بهار

ای دیو سپید پای در بندای گنبد گیتی ای دماوند از سیم به سر، یکی کله‌خودز آهن به میان یکی کمربند تا چشم بشر نبیندت رویبنهفته به ابر چهر دلبند تا وارهی از دم ستورانوین مردم نحس دیو مانند با شیر سپهر بسته پیمانبا اختر سعد کرده پیوند چون گشت …

ادامه»

‘خرم آن روز کز این منزل ویران بروم :حافظ

‘خرم آن روز کز این منزل ویران برومراحت جان طلبم و از پی جانان بروم گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریبمن به بوی سر آن زلف پریشان بروم دلم از وحشت زندان سکندر بگرفترخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم چون صبا با تن بیمار و دل …

ادامه»

من دوستدارِ رویِ خوش و مویِ دلکَشَم: حافظ

من دوستدارِ رویِ خوش و مویِ دلکَشَممَدهوشِ چَشمِ مست و مِیِ صافِ بی‌غَشَم گفتی ز سِرِّ عهدِ ازل یک سخن بگو آنگَه بگویمت که دو پیمانه دَر کَشَم من آدمِ بهشتیَم اما در این سفر حالی اسیرِ عشقِ جوانان مَه وَشَم در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز اِسْتادِه‌ام …

ادامه»

بی‌عشق سر مکن که دلت پیر می‌شود (گاهی نمی‌شود) :قیصر امین‌پور

گاهی گمان نمی‌کنی، ولی خوب می‌شودگاهی نمی‌شود، که نمی‌شود، که نمی‌شود گاهی بساط عیش خودش جور می‌شودگاهی دگر تهیه بدستور می‌شود گه جور می‌شود خود آن بی‌مقدمهگه با دو صد مقدمه ناجور می‌شود گاهی هزار دوره دعا بی‌اجابت استگاهی نگفته قرعه به نام تو می‌شود گاهی گدایِ گدایی و بخت …

ادامه»

غزلیات حافظ

غزل شمارهٔ 23 خیالِ رویِ تو در هر طریق همرهِ ماست نسیمِ مویِ تو، پیوندِ جانِ آگهِ ماست به رَغمِ مدّعیانی که منعِ عشق کنند جمالِ چهرهٔ تو، حجّتِ موجّهِ ماست ببین که سیبِ زنخدانِ تو چه می‌گوید هزار یوسفِ مصری، فتاده در چَهِ ماست اگر به زلفِ درازِ تو، …

ادامه»

ایران شده، بازیچه‌ی یک مشت جانی؛ :افسانه احمدی‌پونه

در ذهن گیج و خسته من یک سوال استآیا تمام این وقایع، در خیال است؟ ایران شده، زیر لگدهای اجانببیچاره گویی کودک کم سن و سال است همسایه‌ام با سفره‌ای، خالی کند سرهمنوعم از بیچارگی خونش حلال است در زیر بار این همه ظلم و جنایتسر بی‌کُلا، قدها کمان مانند …

ادامه»

در سرای مغان رفته بود و آب زده :حافظ

☘ دیوان حافظ غزل شماره ۴۲۱در سرای مغان رفته بود و آب زدهنشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده سبوکشان همه در بندگیش بسته کمرولی ز ترک کله چتر بر سحاب زده شعاع جام و قدح نور ماه پوشیدهعذار مغبچگان راه آفتاب زده عروس بخت در آن حجله …

ادامه»

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم:سعدی

غزل شماره ۴۰۳در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشمبدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرمبه گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالمنظر به سوی تو دارم …

ادامه»

مزن بر دل ز نوکِ غمزه تیرم ;حافظ

مزن بر دل ز نوکِ غمزه تیرم که پیشِ چشمِ بیمارت بمیرم نِصاب حُسن در حدِّ کمال است زکاتم دِه که مسکین و فقیرم چو طفلان تا کِی ای زاهد، فریبی به سیبِ بوستان و شهد و شیرم چُنان پُر شد فضایِ سینه از دوست که فکرِ خویش گم شد …

ادامه»

معدن زغال‌سنگ طبس :موسی عصمتی

برای کارگران معدن زغال سنگ طبس که  برای به‌دست آوردن لقمه ای نان حلال جانشان را مظلومانه از دست داده اند سال ها از درون تونل هاهفت خوان را گذشت و نان آورداوکه نانش همیشه آجر بودباز نان را به نرخ جان آورد*زیر کوهی که سنگ می باریدکوره کوره دوباره …

ادامه»