خانه / شعر و ادبیات (صفحه 26)

شعر و ادبیات

حکایت دزد و قاضی

میرزا نعمت الله خان طالبی شاعر طناز اصفهانی حکایتی دارد شنیدنی. در عصر ماضی؛ در شهر بلخ  لطفی نامی  بود که در بین مردم داوری می کرد؛ در اینجا یکی از بهترین قضاوت هایش را نقل می کنم تا حساب کار دستتان بیاید. راویان گفتنـد : دزدی نابکـار  رفت گِرد خانه‌ای در شام تار گربه …

ادامه»

حافظ ;گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریب

گفتم ای سلطانِ خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبالِ دل، رَه گُم کُنَد مسکین غریب گفتمش مَگذر زمانی، گفت معذورم بدار خانه پروردی، چه تاب آرد غم چندین غریب خفته بر سنجابِ شاهی نازنینی را چه غم؟ گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب …

ادامه»

غاصبان ِ قرن :بهزاد بهره بر

در ره به تصادف همی شیخی عبا پوش دیدموز فرط ِ زبونیش چنان خار و سیه پوش دیدم گفتم ، که ز چیست خاری و آشفته گیتوز بهر ِ چه باشد همه افسرده گیت ؟ گفتا ، که مپرس دین به تاراج رفته استدرشهر همه جا شرع دگر وا رفته …

ادامه»

فریدون_مشیری :باری اگر روزی کسی ازمن بپرسد:

‍ ‍ باری اگر روزی کسی ازمن بپرسد:«چندی که در روی زمین بودی چه کردی»؟ من می‌گشایم پیش رویش دفترم راگریان و خندان، بر می‌افرازم سرم راآنگاه می‌گویم که بذری نوفشانده‌ستتا بشکفد، تا بر دهد، بسیار مانده‌ست درزیر این نیلی سپهر بیکرانهچندان که یارا داشتم، در هر ترانهنام بلند عشق …

ادامه»

حقیقت: بهزاد بهره بر

با شوق و توانمیتوان در پی اهدافسر از پا نشناخت ،تا به تسخیر ِ سر ِ قُله َتوفیق رسید . باید اما : یقین داشتبه ره و باور ِ خویشکه بهار آمدنیستبهمن هم رفتنیست . شرط ِ دیدار ِ بهارانقبول ِ همه رنج است و شکنجکز پی اش گنج رسد …

ادامه»

« سـره از نـاسـره »
فرامرز خازنی

داس بـر باغ زدنـدتـا کـه گُـلابگیــر کُنـنـد چـهــره بـر طاق زدنـدتـا هــوسی سیـر کُنـنـد همــه در خـط بـلابـا گُــذر از مــرز خـطا طاقـت از حــد کـه گـذشتآن همــه تهـدیـد کُنـنـد صحـبـت از نَعــره ی دشمـنتـا هَــواخـواهـیِِ یــار نیـم اشبـاد صبـا بُــرد نیـم دگـرشخـوار و زمیـن گیـر کُنـنـد بَــذرِ نـوچهــره ی نـوتـا …

ادامه»

شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان : حافظ

شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان کمتر از ذره …

ادامه»

می خواه و گل افشان کن، از دهر چه می‌جویی؟
حافظ

می خواه و گل افشان کن، از دهر چه می‌جویی؟این گفت سحرگه گل، بلبل تو چه می‌گویی؟ مَسند به گلستان بر، تا شاهد و ساقی رالب گیری و رخ بوسی، می نوشی و گل بویی شمشادْ خرامان کن، و آهنگ گلستان کنتا سرو بیاموزد، از قد تو دلجویی تا غنچهٔ …

ادامه»

راهی بزن که آهی بر سازِ آن توان زد :حافظ

راهی بزن که آهی بر سازِ آن توان زد شعری بخوان که با او رَطلِ گران توان زد بر آستانِ جانان گر سر توان نهادن گلبانگِ سربلندی بر آسمان توان زد قَدِّ خمیدهٔ ما سهلت نماید اما بر چشمِ دشمنان تیر، از این کمان توان زد در خانقه نگنجد اسرارِ …

ادامه»

بلوچِ مظلوم :سعید افشار

ای کاش که ما را “جگرِ شیرِ ژیان” بودآنجا که سخن از شرَف و غیرت و ناموس، میان بود کشتند، صد و سی نفر از ملّتِ ما راگفتند که این “توطئه‌ی خارجیان” بود! با چشمِ فرو بسته ندیدیم که “هامون”از خونِ جوانانِ وطن، در طُغیان بود افسوس که از “مردمِ …

ادامه»