ای در این ظلمت سرا جانت سراسر شعله زار عزم داری بگسلی زنجیره ی این شام تار ای دل و جانت برای باغِ میهن بی قرار ای ندیده نو بهاری، قرن ها در این دیار آرزوهایت فزون، امّیدت افزون تر شود لیک تنها ” آرزو” اینجا نمی آید به کار …
ادامه»شعر و ادبیات
با اولین کِلیک! جمشید پیمان
میخانه ها همه متروک گشته اند ساقی بجای ساغر می می کشد به دوش؛ سجّاده ی مطّهرِ خوش رنگِ شیخ شهر! بازار مُتعه داغ و کساد است بحث عشق. یک عکس چار در شش و یک شرح مختصر: ” اهل کجایی و اینجا چه میکنی؟ شرمنده ام ازاین سوال, شما …
ادامه»دست در دستِ حقیقت بگذار : جمشید پیمان،
نه خراباتی و رندی نه قلندر شده ای گرچه پیداست قلندر فامی. چند گویی که رهیدی و رسیدی به کمال، چند لافی که فنا فی اللّهی که رها از همه ی نیک و بد ایّامی. چارخط نا نزدایی ز دل وُ رخسارت تا در اندیشه ی بی روزن خویش کهنه …
ادامه»می جنگم برای داد و آزادی جمشید پیمان،
نه از نفرت انباشته ام نه دل به کین می سپارم کار من انتقام نیست و به تلافی بر نمی خیزم اینهمه بیداد امّا نه می ترساندم و نه در حصار سکوت می نشاندم من بر این بیداد می شورم بی هراس از بهای شوریدن. مرا خسته نمی کند تکرار …
ادامه»همه ی حق، همیشه پیش تو نیست! جمشید پیمان
دوستانِ عزیز و اهلِ وفا دلتان شاد و جانتان گلشن از حضور خوش یکایکِتان چشم مشتاق من بوَد روشن تَنِشی داشت لیک با نرمی! وقتِ خوبی که با شما بگذشت آب اگر نرم بگذرد دایم کی از آن آسیاب خواهد گشت آنکه گوید؛ بران ماشینم را (نام ترانه ای از …
ادامه»* دلت را قرص کن رفیق* هوشنگ اسدیان
راه پُر پیچ و خم و صعب العبور است شیخک جلاد و دودمانش پا به گور است آقتاب صحبگاهی خنده زد و غُنچه شکفت نفس گرم تفنگ با چریک، هنوز چه جور است دلت را قُرص کن رفیق، شعله ور شو انقلاب و جنگ خلق، پُر تر زِ نور است …
ادامه»شادمانی خیال و خوابی شد جمشید پیمان،
گریه ای زیر پلک ماسیده هق هقی کهنه در گلو مانده پرده افتاد و هیچ پیدا شد، چادری روی آبرو مانده تشنه بودیم و تشنه تر گشتیم، به سرابی که در سبو مانده عکسِ آبی که رنگ می بازید، بر تنِ بی قرارِ جو مانده فقل ها بر دهان و …
ادامه»اقلیتی قلیل :بهزاد بهره بر
یارب ، قلیل قومی به غصب ، دژخیم خوی و بد نهاد در میهن ِ آریاییم فرمانروایی میکنند از ما نبوده ، نیستند بر ما ولی با غیظ وقهر ، چون عصر ِ ماقبل ِ حجر والی گرایی میکنند . دیریست که این قوم ِ غضب پاشند به چشم ، …
ادامه»شهلا صفایی : پائیز پویا
در خیزش خونین شبهای پائیزی سفیر نابهنگام گلوله های خدا مغز جوانان را نشانه میگیرد تا هر گلوله آیه های بی مسمای حاکمان را با خون تو آبیاری کند. در خمیازه شب های سرد پرهیاهو اشک تاریخ از گونه های گرم شقایق ها جاریست. اوج پرواز در سحرگاه خونین بیت …
ادامه»توفان و موج و سینه ی دریا بدون تو : جمشید پیمان
سخت است روزگارِ من این جا بدون تو خالی ست سینه ام ز تمنّا بدون تو گفتی که بی تو چون گذرانیم روزگار* اینجا برای من جهنّم پایا بدونِ تو رفتی و رفت روشنی از چشم خسته ام بی ارزش است دیده ی بینا بدون تو رفتی و ماند با …
ادامه»
آفتابكاران اخبار و مقالات درباره ايران و مقاومت